نگاه

چند وقت پیش توی اتوبوس نشسته بودم که یه دختر کوچولو با مادرش وارد شد و بدون توجه به آدما، رفت نشست کنار پنجره و خیره شد به بیرون..

از صورتش پیدا بود بیرون رو نگاه نمی کرد و سخت مشغول فکر کردن بود، حتی وقتی ازش عکس گرفتم از خیالاتش بیرون نیومد..

 این حالت ادامه داشت تا به مقصد رسیدند و با صدای مادرش از جا پرید و پیاده شد ، ولی صحنه ای رو توی ذهنم باقی گذاشت که هیچ وقت فراموشم نمی شه و هر وقت عکسش رو میبینم آرزو می کنم کاش میتونستم بفهمم توی ذهنش چی میگذره....

 

/ 2 نظر / 13 بازدید
سارا

اوخی!چه عکس خوبی هم گرفتی! به نظر من سعی کن با برنامه پینت یا فوتوشاپ روی عکسات آدرس وبلاگت رو بنویسی.از لحاظ کپی رایت عکسات.حیفن آخه[چشمک]

خانم بوک

جدا عکس قشنگی شده و آدم رو کنجکاو میکنه که، داره به چی فکر میکنه[لبخند]