انتخابات
مدتیه بازار انتخابات گرم شده،چند سالی بود که دیگه برام بی تفاوت شده بود اومدن و رفتن آدما،از زمانی که آقای خاتمی اومد و برام باور قطعی شد مملکت ما نمی تونه دموکراسی واقعی وجود داشته باشه..
شاید تا زمانی که مذهب سایه اش روی سیاست افتاده و آدمای به ظاهر مذهبی به اسم دین هر قانون بی قانونی رو اجرا می کنند دموکراسی بوجود نیاد..هیچ وقت برام جا نیفتاد که مذهب و سیاست باید کنار هم باشن و این قانون اسلام هم سوالی شد کنار ١٠٠١ سوال بی جواب دیگه که پاسخشون فقط توجیهِ..
ولی اومدن احمدی نژاد بر سر قدرت نشون داد که اگه بخواهیم از اوضاع دلسرد بشیم و عقب بکشیم بلایی سر مملکت میاد که شاید هیچ وقت قابل جبران نباشه..همینطوری که الان این اتفاق افتاده و اوضاع روز به روز بدتر میشه..
شاید اگه شخص دیگه ای هم جای احمدی نژاد بیاد نتونه شرایط یه جامعه مدنی واقعی رو فراهم کنه ولی حداقل پایانیه بر اشتباهات این مرد عجیب ..
فکر می کنم اگه کسی امسال توی انتخابات شرکت نکنه به معنای واقعی کلمه به مملکت خیانت کرده هر چند این شرکت به این قیمت باشه که خیلی ها اونو به حساب خودشون بگذارن و تبلیغی باشه برای رژیم..
امیدوارم هیچ وقت شرایط باعث بوجود آمدن انقلابی مثل بیست سال پیش نشه که نتیجه اش چیزی جز تلف شدن یک نسل دیگه نیست ولی پله پله به یه جامعه مدنی برسیم جامعه ای که عدالت و شایسته سالاری توش حاکمه.
انگار گفته بودی لیلی
دیروز بعد از مدت ها تونستم تا نصفه های شب برای کتاب خوندن بیدار بمونم."انگار گفته بودی لیلی"از اون کتابهایی بود که از دنیای خودت جدات می کرد و همراه خودش می برد.
خیلی بهم چسبید و صبح که داشتم توی مترو میومدم دایما آدما و اتفاقای کتاب توی ذهنم درگیر بودند..یادم رفته بود چقدر کتاب می تونه ذهنمو از دنیای واقعی جدا کنه و همین بزرگترین لذتی بود که می بردم..میرفتی توی کتاب با آدماش زندگی می کردی و یکی از اونها می شدی، هیچی یکنواخت نمی شد،کتاب تمام می شد و یه کتاب جدید با یه زندگی جدید شروع..
تحول
چند روزی میشه شروع کردم به یاد گرفتن منبت..همیشه دوست داشتم با چوب کار کنم و همیشه بهانه هایی بود برای عقب انداختن کار..ولی تصمیم گرفتم برای اولین بار کاری رو که شروع کردم تا آخر ادامه بدم و وسطش جا نزنم..هرچند تقریبا همه کسایی که منو میشناسن با این فکر من با خنده نگاهم کردن و کل کارایی که شروع کردم و نصفه رها شده برام ردیف کردن از سفالگری گرفته تا سه تار، ورزش،زبان،....
ولی این دفعه فرق میکنه 
امید
بعضی وقتا آدم تصمیماتی توی زندگی میگیره که تا آخر عمر باید بهای اونا رو بپردازه ،با عمرش با لحظه های خوشی که می تونست داشته باشه و حالا..
می گن جلوی ضرر رو از هر حا بگیری منفعتِ،ولی اگه به بهای از بین بردن زندگی یه نفر دیگه باشه چی؟
کم آوردم واقعا کم آوردم..فقط می تونم چشم هامو ببندم و خیلی چیزا رو نبینم ولی صداها رو چکار کنم،آرزوهامو..
ادامه میدم انقدر که زندگی جلوم کم بیاره ،اجازه نمی دم به خاطر تصمیم اشتباه خودم بقیه هم مجازات بشن...تا آخر میمونم و خودم همه چیز رو درست می کنم..خدایا کمکم کن

بارون
صبح از خواب بیدار شدم،فکر کنم یه نفر اون سر دنیا غصه می خورد که رسید به من و دلم گرفت..آماده شدم که بیام سر کار،رفتم زیر یه ماسک و زدم از خونه بیرون..یکدفعه احساس کردم صورتم خیس شد.... ولی اشک نبود
بارون اومد و با خودش دل منو پاکِ پاک کرد..ماسک صورتم رو سپردم به قطره هاش ..دیگه لازمش نداشتم
کاش همه غصه ها رو با خودش می برد و همه کثیفیا رو می شست،ولی انقدر دنیا مونو کثیف کردیم،که فقط می رسه آسمونش رو پاک کنه،اونم خودمون آنی از بین می بریم..بیچاره بچه ها،پرنده ها،گلها،،من، تو ،آسمون......بیچاره بارون


لبخندی به آینده
اتفاق دیشب باعث شد ناگهان یک حس خیلی دوست داشتنی هجوم بیاره به طرفم..حس اینکه تو می تونی بچه ای بوجود بیاری و دوستش داشته باشی،تا امروز شده بود گه گاهی به این فکر کنم که چرا باید انقدر تفاوت بین پسر ها و دختر ها باشه و به عدل خدا شک کنم ،بارها آرزو کرده بودم کاش پسر بودم و اینهمه تبعیض رو نمی دیدم...
همه این تبعیض ها وجود داره حالا به هر دلیلی حکم خدا، حکم جامعه، حکم خانواده...ولی با همه اینها الان حسی دارم که با هیچ چیزی نمی خوام عوضش کنم..خدا شاید به آقایون خیلی چیز ها داده باشه ولی حس مادر شدن و بوجود آوردن یه موجود کوچولوی معصوم رو نداده..یه حس شیرین مادرانه ..اینو از ته دل باوردارم ....خدایا ازت متشکرم..
این پست جدید فقط برای توا ِ که شاید 1 سال،2 سال ،10سال...دیگه بیای به این دنیا ولی میخوام بدونی حسی رو در من بوجود آوردی که با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست ، باتمام وجودم منتظرت هستم و آماده می شم که بیای..شاید دنیایی که میای توش خیلی چیزای بد داشته باشه که بارها آرزو کنی کاش به دنیا نیومده بودی ولی بدون یه نفر هست که تو رو با تمام ذرات وجودش دوست داره...من نمی تونم دنیا رو عوض کنم ،آدم ها رو تغییر بدم ...ولی با تمام وجود می خوام همه آدما رو دوست داشته باشم به این امید که وقتی تو اومدی تمام این موج محبت به تو برگرده و و یه حایل برای تو باشه در برابر همه زشتی های دنیا
هر شکلی که باشی ،دختر یا پسراصلا مهم نیست، فقط باش و خوب باش

کلافه
چرا آدما نمی تونن زندگیشون رو بکنن و کاری به کار همدیگه نداشته باشن؟
دیروز از طرف اداره برای گزینش خواسته شدم،هر کاری کردم نتونستم ظاهرم رو برای خوشایند آدمای دیگه تغییر بدم؛مثل هر روز رفتم گزینش..اونجا کلی نصیحت شدم و حساب پس دادم که بهترِ مانتوی گشاد بپوشم و زیر مقنعه ام هد بند بزنم که نکنه یکوقت آقایون محترم جامعه به گناه بیفتند!!!!
همون روز شب دعوت شدیم به مهمونی...توی مهمونی هم کلی توجیه شدم که حجاب فقط محدودیته و باعث آزار و اذیت میشه و....نهایتا بهتر نیست روسریم رو بردارم.....اینجوری به آقایون محترم جامعه توهین میشه که من راجع بهشون بد فکر می کنم...
یکی نیست بگه بابـــــــــــــــــا آدم حسابی مگه من به تو میگم چرا چادر سرت می کنی؟مگه من به تو میگم چرا حجاب نداری؟
بذار زندگیمو بکنم هر کس خدای خودش رو داره و اعتقادات خودش رو
نگاه
چند وقت پیش توی اتوبوس نشسته بودم که یه دختر کوچولو با مادرش وارد شد و بدون توجه به آدما، رفت نشست کنار پنجره و خیره شد به بیرون..
از صورتش پیدا بود بیرون رو نگاه نمی کرد و سخت مشغول فکر کردن بود، حتی وقتی ازش عکس گرفتم از خیالاتش بیرون نیومد..
این حالت ادامه داشت تا به مقصد رسیدند و با صدای مادرش از جا پرید و پیاده شد ، ولی صحنه ای رو توی ذهنم باقی گذاشت که هیچ وقت فراموشم نمی شه و هر وقت عکسش رو میبینم آرزو می کنم کاش میتونستم بفهمم توی ذهنش چی میگذره....


